خرید بک لینک
تو حال خودم نیستم. راه میرم، میشینم، پا میشم، غذا میخورم... جمع و جور میکنم.... ولی تو حال خودم نیستم... مث دیوونه ها با خودم حرف می زنم... زیر لبی غر غر میکنم... دودوتا چهارتا هام بهم ریخته... امکان نداره... از لحاظ عقلی امکان نداره... منطقا امکان نداره... نمیشه... نمیشه... نمیشه... فلان قدر قسط اونور... فلان قدر ضامن... فلان قدر پول مردم... برگردوندنشون کمِ کم یکسال زمان میخواد... یکسااااال... و تازه بعدش صفر... صفر مطلق... مگه میشه؟ اونوقت یه نفس میگیریم و دوباره تا خرخره زیر قرض میریم...تک و تنها، یه نفری؟ آخه چه جوری؟ ناامیدم... آقا ناامییییییدم.. اصلا آینده فرت ! گور بابای

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 4:22

من خوشبختم...من خیلی خوشبختم... خوشبختی مگه چیه؟ خوشبختی یعنی داشتن امید و انگیزه، یعنی کسی بگه غصه نخور من هستم، یعنی کسی باشه که اشکت رو پاک کنه و به سینه اش فشارت بده... + غصه چی رو میخوری؟ خودم پدرتم... خودم برادرتم... خودم شوهرتم... هروقت مردم بشین و غصه بخور، یا گریه کن... فعلا که نمردم... - :') همه کَسم... مجتبام... آقای دلبندم... من خوشبختم... من خیلی خوشبختم...مگه خوشبختی چیه؟ + بابام گفت بره که هیچ از ریختش خوشم نمیاد، یه تار موی هادی رو با این عوض نمیکنم .. - بابام دورم انداخته...گفته شماها لیاقت پولم رو نداشتین... + اسمم تو شناسنامه مامانم نیس، ننشونه... - اسمم تو

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 16:04

انقد که اینجا اومدم و یه خط در میون آه و ناله کردم خودمم خسته شدم. نمیفهمم چرا زندگی این شکلیه... تا میای احساس خوشبختی کنی ناراحتی ها آوار میشن... دیشب شنیدم که باز فکر جدیدی به مغز پدرش خطور کرده... فکری که ممکنه اون رو هم درگیر کنه.... مغزم منفجر شد بس که تجزیه تحلیل کردم تا بهترین واکنش رو پیدا کنم... که تازه پیدا هم نشد... فقط یه چیزی به ذهنم رسید... آخه چرا؟ نه واقعا چرا؟ من بعد مدتها از یه نفر خوشم اومده، یه احساس متقابل... ولی جوری اتفاق پشت اتفاق میفته که فقط کم مونده سرمون سنگ بباره ~__~ چه گیری افتادیم ها!!!! فقط خدا بخیر بگذرونه...

برچسب: حاشا,حاشا و کلا,حاشاك,فحاشا لي ان افتخر,حاشاه ان يرد قلبا,حاشا لله ماهذا بشرا, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 16:04

هر دفعه که دستاش رو می بینم بغضم میگیره... چند ماه قبل یه پینه قدیمی بود بین انگشتاش و حالا پوستش روز به روز ضخیم تر میشه... رنگ گرفته و زخم شده... دردم میاد از این همه بی رحمی روزگار... بیست وشش سالشه... فقط بیست و شش سال... گاهی تو عکس ها از زور خواب چشماش باز نمیشه.. انگار چند ساله که نخوابیده... گاهی موهاش نامرتبه ولی هولی هولی دست کشیده بهشون که عکسش قشنگ بیفته و دلبری کنه برام... تصدق دلبریاش بشم :') همیشه قشنگی نفسم... همیشه... می دونم که برای زندگی می جنگه... برای خرد نشدن زیر چرخ های زندگی.. ولی خب بخشی ازین زندگی منم... از خودم بدم میاد... بی مصرفِ عاطل و باطل.. ولی

برچسب: زحمتکش,زحمتکش به انگلیسی,زحمتکش در جدول,زحمتکشان جامعه,زحمتکش زیست,زحمتکش فردوس,زحمتکش شیراز,حسین زحمتکش,حزب زحمتکشان,پدر زحمتکش, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 16:04

تولدمه... اولین تولدی که دارم حس میکنم دیگه دوست ندارم این تاریخ رو برجسته کنم.... فردا یه روزیه مث باقی روز ها... ۲۲ سال قبل هم یه عده ای توش بدنیا اومدن... منم یکیشون... خانوادم داره از هم پاشیده و پاشیده تر میشه... تنها واکنشم گشتن دنبال ممر درآمده... که محتاج و گرسنه نمونم... به درک... از امسال تولد گرفتن رو تموم میکنم... ازین به بعد ۷ شهریور فقط ۷ شهریوره... همین... به قول دوستی: دوز قرص خوابت تو شب تولد باید بیشتر از شبای دیگه باشه... برم که قرص هام بی قراری میکنن :)

برچسب: نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 16:04

این چند روز عجیب ترین احساسات عمرم رو تجربه میکنم... گاهی حسودم، گاهی غبطه میخورم، گاهی خشمگینم، گاهی هم سرد و بی تفاوت... تمام گذشته از جلوی چشمم رد میشه... همه رفتاز هایی که از نزدیک بلوغ دیدم و ثبت کردم.. وبعد مقایسه با رفتار نزدیک ترین آدم این روزهام... این همه تفاوت حسودم میکنه... غصه دارم میکنه... چقدر برادر خوبیه مجتبی...! منم ازین برادر ها میخوام، چرا عبدالرضا اینجوری نیست؟ چقدر مسوولیت پذیره مجتبی...! منم ازین آدمای مسوول دلم میخواد، چرا آدمای دورم اینجوری نبودن؟ چقدر به برادراش اهمیت میده مجتبی...! چرا برادر و خواهرای من اینجوری نیستن؟ خوش بحال یاسر!!!

برچسب: name,meaning,m,gif,and justice for all,like clockwork,l,es6,lost,symbol, نویسنده: یگانه توکلی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 16:04

صفحه بندی